همه جا تاریک عست! صدای جیرجیرک میاد!خیلی ذوق مرگم!یادم نیس آخرین بار کی این حس رو تجربه کردم!
یه تاریکی مطلق!یکی از شب های تابستونی!بادکولر پاهایم را قلقلک میدهد!صدای جیرجیرک می آید! و من سخت و عجیب دلتنگم
(نویسنده زیرلب خطاب به خود:خاک تواون سرت
)محسن چاووشی در سر مبارک نویسنده پلی میشود:کجایی عزیزم؟دقیقا کجایی؟کجایی تو بی من؟تو بی من کجایی؟قطره اشکی از گوشه ی چشم نویسنده میچکد و باخود فکر میکند احتمالا باید خیلی crazyباشد که باوجود این بغض لعنتی بیاید پست طنزگونه بنویسد و هرهر بخندد و اشک هایش را پاک کند!
+راستی داشت یادم میرفت که بگم هم اکنون تخت برادر جان را تصاحب نموده ام!
اصن تاحالا اتاق رو از این زاویه ندیده بودم و شب رو اینطوری حس نکرده بودم!خود برادر جان با2پسرعموی فسقلی تر از خودش که ورداشته آورده اینجا وسط پذیرایی خوابیدن!منم به سان خرچنگ نعل اسبی(تو روح زیست پیش
)میرم نگاشون میکنم و به معصومیتشون لبخند میزنم
+خدایا این ساعت شب یه حس دیگه داره!حس میکنم اینبار داری حرفام میشنوی! این بار واقعا حس ت میکنم!انگار دنیا و آدم هاشو تعطیل کردی تا برای من وقت داشته باشی!حس عجیبیه! میدونم صدامو میشنوی!چیزی ازت نمیخوام!معامله ای هم نداریم که باهم انجام بدیم!فقط بدون دوست دارم!همین و بس
برچسب:
نویسنده: بردیا اسماعیلی